گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۲۹

شورحاجت تاکی ازحرص دو دل باید شنیدیک عرق حرف ازجبین منفعل باید شنید
نیک‌و بد سربرخط تسلیم فرمان قضاستاین صدا از ریزش خون بحل باید شنید
عالمی را سرکشی بر باد غارت داده استحرف امن ازآتش نامشتعل باید شنید
آن خروش صور کز دورت به گوش افتاده استتا نفس باقیست ما را متصل باید شنید
اطلس افلاک هم زین پیش در یادم نبوداین زمان طعن لباس از آب و گل باید شنید
غافل از فهم زبان درد بودن شرط نیستناله هم هرچند باشد دل کسل باید شنید
مقتضای عجز عجز است از فضولی شرم دارهرچه گوید عشق درگوشت خجل باید شنید
محرم اسرارخاموشان زبان وگوش نیستمن شکست رنگم آوازم ز دل باید شنید
بیدل این شور بد و نیکی که تکلیف ‌کریستپنبه تا درگوش باشد معتدل شنید