غزل شمارهٔ ۱۶۲۸
دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنیدچینی مو دار ما را بر سر مجنون زنید
از خمار عافیت عمریست زحمت میکشیمجام ما بر سنگ اگر نتوان زدن در خون زنید
آه از آن شبنم که خورشیدش نگیرد در کنارتا عرق دارد جبین بر شرم طبع دون زنید
سرو اینگلزار پر شهرت نوای بیبریستبینقط چند انتخاب مصرع موزون زنید
خال مشکین نیز با چشم سیه هم نسبت استساغر میگر نباشد حبی از افیون زنید.
بی تمیزی این زمان مضراب ساز عالم استجای نی چندی نفس بر رشتهٔ قانون زنید
هیچکس را ذوق تفتیشکسی منظور نیستنعل بیمقصد روی حیف است اگر واژون زنید
عالمی دارد خرابات تأمل در بغلخم گریبانست بر تدبیر افلاطون زنید
دیدهء عبرت نگاهان ازکواکب نیست کمبخیهها بر جامهٔ عریانی گردون زنید
کر نفس دزدد هوس تشویش امکان هیچ نیستای گهرها مهر بر طومار این جیحون زنید
مجلس اوهام تا کی گرم باید داشتنیک شرر شوخی بساست آتش درینکانون زنید
غافلان باید ز شمع آموخت طور عافیتیکدو ساعت سر بهجیبازخود قدمببرونزنید
وعدهٔ دیدار تا فردا قیامت میکندفال بینش مفت فرصتهاست گر اکنون زنید
ناله میگویند تا آن کوچه راهی میبردتا نفس باشد چو بیدل بر همین افسون زنید