غزل شمارهٔ ۱۶۲۲
صبح شد در عرصهٔگردون مگو خندان سفیدکف به لب آورده است این بختی کوهان سفید
تا کجا روشن شود عجز ترددهای خلقبحر هم در خورد گوهر میکند دندان سفید
جادهپیمای عدم بودیم و کس محرم نبوداین ره خوابیده شد از لغزش مژگان سفید
شبههٔ تحقیق نقشی میزند بر روی آبجز سیاهی هیچ نتوان شد درین میدان سفید
زنگ دارد جوهر آیینهٔ عرض کمالدرکلف خوابید هرجا شد مه تابان سفید
تا نگردد سختجانی دستگاه انفعالاستخوان در پیکر ما می شود پنهان سفید
زیرگردون چون سحردریک نفسگشتیم پیرمیشود موی اسیران زود در زندان سفید
راه غربت یک قدم رنجش کم از صد سال نیستاشک را از دیده دوریکرد تا مژگان سفید
بزم میگرم است از دمسردی واعظ چه باکبرفنتواند شدن در فصل تابستان سفید
انتظار تیغ نازش انفعال آورد بارچونعرقگردیدآخر خونمشتاقان سفید
مینوشتم نامهای بیمطلب قربانیانجوش نومیدی ز بسکفکرد شد عنوان سفید
کاروان انتظار آخر به جایی میرسدبیدل از چشم ترم راهیست تاکنعان سفید