غزل شمارهٔ ۱۶۱۹
آخر ز سجده ام عرق جبهه سر کشیدغواصی محیط ادب این گهر کشید
چندانکه شور صبح قیامت شود بلندامروز پنبه بایدم از گوش کر کشید
از بیبضاعتی به گدایی مثل شدمچونحلقه کاسهٔ تهیام دربهدر کشید
جام و شراب محفل اسرار خامشی استخود را نهنگ حوصلهٔ شمع درکشید
هنگامهٔ تمتع این باغ فتنه داشتسرو و چنار دست به جای ثمر کشید
عرض کمال رونق بازار ما شکستجوهر ز آب آینه موج خطر کشید
روشن نشد که از چه بیابان رسیدهایمباید چو شمع خار قدم تا سحر کشید
گردن کشان به عرصهٔ تقدیر چون هلالتیغی کشیدهاند که خواهد سپر کشید
نقاشی صنایع پرداز سحر داشتطاووس رنگها بهم آورد و پرکشید
هر گوهری به سنگ دگر قدر داشته استخورشید اشک شبنم ما را به زر کشید
ای غنچهها ز ترک تکلف چمن شوندسر نیست آنقدر که توان دردسر کشید
از بیکسی چو شمع درین عبرت انجمنرنگ پریده بود که ما را به بر کشید
طاقت رمید بسکه بهوحشت قدم زدیمبیدل شکست دامن ما تا کمر کشید