غزل شمارهٔ ۱۶۱۸
نقشم از ضعف به اندیشهٔ دیدن نرسیدنامم ازگمشدگیها به شنیدن نرسید
زین خمستان هوس نشئهٔ وهمی داریمکه به تر، طیب دماغم نرسیدن نرسید
طبع آزاد مرا ز آفت دوران غم نیستپیکر سرو ز پیری به خمیدن نرسید
بال معنی نکشد کوشش هر بیسر و پااشک را منصب بینش به دویدن نرسید
غیر نومیدی از این باغ چه گل خواهم چیدرنگ افسردهٔ من گر به پریدن نرسید
بسمل ناز تو گر بال کشد وحشت کوجوهر آینه هرگز به تپیدن نرسید
تار و پود نفس صبح همان باب فناستخرقهٔ هستی ما جز به دریدن نرسید
غنچهسان، قطرهٔ اشک مژهٔ شاخ گلیمسعی ما خون شود اما به چکیدن نرسید
هر کجا پای نهی خاک به زیر قدم استما نرفتیم به جاییکه رسیدن نرسید
چشم روزن مگر از بینگهی دریابدورنه این ذره که ماییم به دیدن نرسید
چه کنم با دو جهان بار ندامت بیدلقوت من که به یک ناله کشیدن نرسید