گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۱۲

صبحی به‌گوش عبرتم از دل صدا رسیدکای بیخبربه ما نرسید آنکه وارسید
دریاست قطره‌ای که به دریا رسیده استجز ما کسی دگر نتواند به ما رسید
سعی نفس ز دل سر مویی نرفت پیشجایی‌ که کس نمی‌رسد این نارسا رسید
مزد فسردنی‌که به خاکم قدم زندیاد قدت به سیر بهارم عصا رسید
آسودگی به خاک‌نشینان مسلم استاین حرفم از صدای نی بوربا رسید
دنیا که تاج کج‌کلهان نقش پای اوستبر ما غبار ریخت‌که تا پشت پا رسید
طبع ترا مباد فضول هوس‌کندمیراث سایه‌ای‌ که ز بال هما رسید
عشاق دیگر از که وفا آرزو کننددل نیز رفته رفته به آن بی‌وفا رسید
چون ناله‌ای که بگذرد از بندبندنیصد جا نشست حسرت دل تا به ما رسید
تا وادی غبار نفس طی نمی‌شودنتوان به مقصد دل بی مدعا رسید
بر غفلت انفعال و به آگاهی انبساطبرهرکه هرچه می‌رسد ازمصطفا رسید
از خود گذشتنی‌ست فلک ‌تازی نگاهتا نگذری زخود نتوان هیچ جا رسید
خون دلی به دیده بیدل مگر نماندکز بهر پای‌بوس تو رنگ حنا رسید