گنج

غزل شمارهٔ ۱۶

جوش اشکیم وشکست آیینه‌دار است اینجارقص هستی همه‌دم شیشه سوار است اینجا
عرصهٔ شوخی ما گوشهٔ ناپیدایی‌ستهرکه روتافت به آیینه دچار است اینجا
عافیت چشم ز جمعیت اسباب مدارهرقدر ساغر و میناست خمار است اینجا
به غرور من وماکلفت دلها مپسندای جنون تاز نفس آینه زار است اینجا
نفی خود می‌کنم اثبات برون می‌آیدتا به‌کی رنگ توان باخت بهار است‌اینجا
هرچه آید به نظر آن طرفش موهوم استروز شب صورت پشت و رخ‌کار است اینجا
سایه‌ام باکه دهم عرضه سیه‌بختی خویشروز هم آینه‌دار شب تار است اینجا
دامن چیده در این دشت تنزه داردخاک صیادگل از خون شکار است اینجا
زندگی معبدشرمی ست چه طاعت چه‌گناهعرق جبهه همان سبحه شماراست‌اینجا
عشق می‌داند و بس قدرگرانجانی منسنگ شیرازهٔ اجزای شرار است اینجا
چند بیدل به هوا دست وگریبان بودنجیبت ازکف ندهی دامن یار است‌اینجا