غزل شمارهٔ ۱۵۹۰
مگو صبح طرب در ملک هستی دیر میآیددراینجا موی پیری هم به صد شبگیرمیآید
من و ما نیست غیر از شکوهٔ وضع گرفتاریز ساز هر دو عالم نالهٔ زنجیر میآید
چه رنگینیست یارب عالم خرسندی دل رابه خاکش هرکه سر میزدد ازکشمیر میآید
کمانی را به زه پیوسته دارد چین ابرویتکه آنجا بوالهوس دور از سر یک تیر میآید
ندارد چشمهٔ حیوان حضور آب پیکانتز یاد زخم او جان در تن نخجیر میآید
جهانی در محبت دشمن من شدکه عاشق راهمه گر اشک خود باشدگریبانگیر میآید
مبند ای وهم بر معدوم مطلق تهمت قدرتز خدمت بینیازم گر ز من تقصیر میآید
جراحتپرور عشقم به گلزارم چه میخوانیکه درگوشم ز بوی گل صدای تیر میآید
صفاکیشان ندارند انتظار رنگ گرداندنسحر هرگاه میآید به عالم پیر میآید
به نعمت غرهٔ این گرد خوان منشین که مهمانشدل خود میخورد چندانکه از خود سیر میآید
دلیل اختراع شوق از اینخوشتر چه میباشدکه از تمکین مجنون ناله در زنجیر میآید
به حیرت رفتهام از سیر دیدارم چه میپرسینگاه بیخودان از عالم تصویر میآید
به غفلت تا توانی سازکن، از آگهی بگذرندارد خواب تشویشی که از تعبیر میآید
ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلهاخدنگ امتحان ناز پر دلگیر میآید