غزل شمارهٔ ۱۵۸۸
دل صبرآزما کمتر ز دار و گیر فرسایدچو آن سنگی که زیر کوه باشد دیر فرساید
گداز سعی کامل نیست بی ایجاد تعمیریطلا در جلوه آرد هر قدر اکسیر فرساید
به قدر صیقل از آیینهٔ ما میدمد کاهشتحیر نقش دیواری که از تعمیر فرساید
شکست کار مظروف از شکست ظرف میجوشدزبان و لب بهم ساییم تا تقریر فرساید
ز پیمان خیالت نقش امکان گردهای داردشکستن نیست ممکن رنگ این تصویر فرساید
به شغل سجدهات گردی نماند از ساز اجزایمچو آن کلکی که سر تا پاش در تحریر فرساید
مسلسل شد نفس سر میکنم افسانهٔ زلفتمگر راهی که من دارم به این شبگیر فرساید
ز حد بردیم رنج جهد و آزادی نشد حاصلبه سعی ناله آخر تا کجا زنجیر فرساید
ز لفظ نارسا خاکست آب جوهر معنینیام آنجاکه تنگ افتد دم شمشیر فرساید
تمنا درخور نایابی مطلب نمو داردفغان برخوبش بالد هرقدر تأثیر فرساید
به افسون دم پیری املها محو شد بیدلچو میدانکمان کز بوسهٔ زهگیر فرساید