گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۷۸

آفات از هوس به سرت هاله می‌شوداین شعله‌ها ز دست تو جوّاله می‌شود
زین کاروان چه سود که هرکس چو نقش پااز سعی پیش‌تاخته دنباله می‌شود
بی‌شغل فتنه نیست چو نفس از فساد ماندچون قحبهٔ عجوز که دلّاله می‌شود
از محتسب بترس‌ که این فتنه‌زاده راچون وارسند دختر رز خاله می‌شود
بی‌سحر نیست هیأ‌ت شیخ از رجوع خلقاین خر تناسخی‌ست که گوساله می‌شود
سوداییان بخت سیه را ترانه‌هاستطوطی هزار رنگ به بنگاله می‌شود
ما را قرینه دولت بیدار داده استصبحی که در شب‌، او شفق لاله می‌شود
در وقت احتیاج‌، ز اظهار، شرم دارچون شد بلند دست دعا ناله می‌شود
وامانده‌ام به راه تو چندانکه بر لبمچون شمع حرف آبله تبخاله می‌شود
بیدل به شیب نام حلاوت مبر که نخلدور است از ثمر چو کهن‌ساله می‌شود