غزل شمارهٔ ۱۵۷۳
موی دماغ جاه و حشم حل نمیشودفغفور خاکگشت و سرشکل نمیشود
ما و من هوسکدهٔ اعتبار خلقتقریر مهملی استکه مهمل نمیشود
زبن گرد اعتبار مچین دستگاه نازبر یکدگر چو سایه فتد تل نمیشود
آیینهدار جوهر مرد استقامت استپرداز تیغ کوه به صیقل نمیشود
افسردگیکمینگر تعطیل وقت ماستتا دست گرم کار بود شل نمیشود
ناقدردان راحت وضع زمانهایتا دردسر به طبع تو صندل نمیشود
با این دو چشم کاینهدار دو عالم استانسان تحیر است که احول نمیشود
زبن آرزوکه سرمه نظرگاه چشم اوستحیف است اصفهان همه مکحل نمیشود
ای خواجه خواب راحت از اقبال رفتهگیراین کار بوریاست ز مخمل نمیشود
با وهم و ظن معامله طول اوفتاده استعالم مفصلیست که مجمل نمیشود
بیدل کسی به عرش حقیقت نمیرسدتا خاک راه احمد مرسل نمیشود