غزل شمارهٔ ۱۵۷۲
علم و عیان خلق به جز شک نمیشودزین صفحه آنچه نیست رقم حک نمیشود
تمثال جزو از آینهٔ کل نمودهاندبسیار تا نمیدمد اندک نمیشود
رمز فلک شکافتن از حرف و صوت چندغربال هم به لاف مشبک نمیشود
افشاندنیستگرد تجرد هم از خیالقطع ره فنا بهلک و پک نمیشود
زاهد خیال جبه و دستار واگذاراینها بزرگی سرکوچک نمیشود
دندانکشیدن از پس صد سال شیخ رااعجاز قدرت است که کودک نمیشود
تصغیر ناتمامی القاب کس مبادزن مرد غیرت استکه مردک نمیشود
ربط وفاق قطره زگوهر چه ممکن استدر اهل اعتبار دو دل یک نمیشود
ظالم نمیکشد الم از طینت حسدتنگی فشار دیدهٔ ازبک نمیشود
با اهل شرم دیدهدرایی سیهدلیستافسوس، سنگسرمهکه عینک نمیشود
نومیدی آشنای نشان اجابت استآهی ز دلکشید به ناوک نمیشود
بیدل هوا همین نفس است و نفس هواهستی و نیستی استکه منفک نمیشود