غزل شمارهٔ ۱۵۷۰
فرصت ناز کر و فر ضامن کس نمیشودباد و بروت خودسری مد نفس نمیشود
دل به تلاش خونکنی تا برسی به کوی عجزپای مقیم دامنت آبلهرس نمیشود
عین و سوا فضولی فطرت بیتمیز توستزحمتآگهی مبر، عشق هوس نمیشود
قدرشناس داغ عشق حوصله جوهر فناستوقف ودیعت چنار آتش خس نمیشود
ذوق ز خویش رفتنی در پیات اوفتاده استتا به ابد اگر دوی، پیش تو پس نمیشود
قافلههای درد دل گشته نهان به زبر خاکحیفکهگرد این بساط شور جرس نمیشود
نیست مزاج بوالهوس مایل راز عاشقانقاصد ما سمندر است عزم مگس نمیشود
راه خیال زندگی یک دو قدم جریده روخانهٔ زبن پی فراغ جای دو کس نمیشود
چند دهد فریب امن، سر، ته بال بردنتگر همه فکر نیستی است، غیر قفس نمیشود
دست به خود فشانده را با غم دیگران چهکارلب به فشاراگر رسد رنج نفس نمیشود
بیدل از انفعال جرم دشمن هوش را چه باکدزد شراب خورده را فکر عسس نمیشود