غزل شمارهٔ ۱۵۶۹
طرهٔ او در خیالم گر پریشان میشوداز نفس هم دل پریشانتر پریشان میشود
ای بسا طبعی که در جمعیتش آوارگیستشعله از گلکردن اخگر پریشان میشود
از شکست خاطر ما هیچکس آگاه نیستاین غبار از عالم آنسوتر پریشان میشود
چون فنا نزدیک شد مشکل بود ضبط حواسدر دم پرواز بال و پر پریشان میشود
ای سحر بر گیر و دار جلوهٔ هستی منازاین تجمل تا دم دیگر پریشان میشود
اینقدر گرد جهان گشتن جنون آوارگیستچرخ را هر صبح مغز سر پریشان میشود
هرزهگردی شاهد بیانفعالیهای ماستخاک ما گر نم کشد کمتر پریشان میشود
ای چراگاه هوس از آدمیت شرم دارخرمنت در فکر گاو و خر پریشان میشود
خاکدان دهر بیدل مرکز آرام نیستخواب ما آخر بر این بستر پریشان میشود