غزل شمارهٔ ۱۵۵۷
ازکجا آیینه با مردم موافق میشودشخص را تمثال خود دام علایق میشود
غیر نیرنگ تحیر در مقابل هیچ نیستبینقابیهای ما معشوق و عاشق میشود
عالم اسماست، از صوت و صدا غافل مباشخلق ازامداد هم مرزوق و رازق میشود
در جهان بینیازی فرق عین و غیر نیستعمرها شد خالق عالم خلایق میشود
کمکمی ذرات چونجوشید با هم عالمیستوضع قنطاری که دیدی جمع دانق میشود
هوشمیباید، زبانسرمه هم بیحرف نیستبا سخنفهمان خط مکتوب ناطق میشود
آرزو از طبع مستغنی به هرجا کرد گلبیتکلف گر همه عذراست وامق میشود
میل دنیا انفعالغیرت مردی مخواهزبنهوس گر صاحبتقواست فاسق میشود
اختلاط نفس ظالم خیر ما را کرده شرآب با آتش چو جوشی خورد محرق میشود
هرچه باشی از مقیمان در اقرار باشکاذب قایل به کذب خویش صادق میشود
عمر ارذل از گرانجانی وبال کس مبادزندگی چون امتداد آرد تب دق میشود
عدل نپسندد خلاف وضع استعداد خلقبپدل اینجا آنچه بهر ماست لایق میشود