گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۵۶

زندگی در ملک عبرت مرگ مفلس می‌شودخون نمی‌باشد در آن عضوی ‌که بی‌حس ‌می‌شود
طبع ناقص را مبر در امتحانگاه کمالکم‌عیاری‌ چون محک ‌خواهد، طلا، مس‌ می‌شود
بگذر از وهم فلک‌تازی که فکر آدمیمی‌کشد خط بر زمین هرگه مهندس می‌شود
کیست تا گیرد عنان هرزه‌تازان خیالعالمی در عرصهٔ شطرنج فارِس می‌شود
از دل روشن طلب شیرازهٔ اجزای عشقپرتو شمع آشیان رنگ مجلس می‌شود
سرنگونی می‌کشد آخر به باغ اعتبارگردنی کز تاج زرین شاخ نرگس می‌شود
از نفس باید عیار ساز الفت‌ها گرفتای ز عبرت غافلان دل با که مونس می‌شود
هرچه گویی بیدل از نقص و کمال آگاه باشمعنی از وضع عبارت رطب و یابس می‌شود