گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۴۴

وزن: فاعلات مفتعلن فاعلات مفتعلنقافیه: وننشود۱۰ بیت
خودسر هوازده را شرم رهنمون نشودتا به داغ پا ننهد شعله‌سرنگون نشود
از عدم نجسته برون هرزه می‌تپیم به خونمغز هوش در سر کس، مایهٔ جنون نشود
در مزاج اهل جهان صد تناسخ است نهانطفل شیر اگر نخورد خون دوباره خون نشود
موج از شکست سری یافت اعتبار گهرتا غرور کم نکنی‌آبروفزون نشود
صرفهٔ بقا نبردکس به دستگاه هوسخانه‌های سوخته را خار و خس ستون نشود
عشق بی‌نیاز ز نومیدی‌ کسیش چه غمیک دوتیشه جان‌کنیت درد بستون نشود
فرصت‌گذشته چسان تاختن دهد به عناناینقدر بفهم و بدان آن زمان کنون نشود
قدردانی همه‌کس تنن اداگواه تو بسکز لب تو نام حیا بی‌عرق برون نشود
نفس‌ خیره‌سر به‌ خطا مایل‌ است در همه جاایمنی ز لغزش اگر مرکبت حرون نشود
بیدل از درشتی خو مشکل است رستن توتابه‌آتشش‌نبری‌سنگ‌آبگون‌نشود