گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۴۳

وزن: فاعلات مفتعلن فاعلات مفتعلنقافیه: کنشود۱۱ بیت
جهدکن‌که دل ز هوس پایمال شک نشوداین‌کتاب علم‌یقین نقطه‌ای‌ست حک نشود
رنگ مهرگیتی اگر دیدی از هوس بگذراین جلب گلی که زند غیر آتشک نشود
آب‌و رنگ‌حسن جهان می‌دهد ز قبح نشانکم دمید گل‌ که به رخ شبنمش ‌کلک نشود
از مزاج اهل دول رسم اتحاد مجودر زمین تیره‌دلان سایه مشترک نشود
بلبل ار رسی به چمن طرح خامشی مفکنناله‌کن‌که برلب‌گل خنده بی‌نمک نشود
نیست شامی و سحری‌ کز حجاب جلوه اوغنچه شبنمی نکند شمع شبپرک نشود
رنگ عشق و داغ طلب نور شمع و مایل شبهرکجا زری‌ست چرا طالب محک نشود
مانع تنزه ما گشت شغل حرص و هواتا بود شراب وغذا آدمی ملک نشود
زحمت محال مبر جیب انفعال مدرما نمی‌رسیم به او تا زمین فلک نشود
گفتگوی‌.عین وسوا قطع‌کن زشبهه بزآتا به لب‌گره نزنی اینکه دوست یک نشود
بیدل اقتضای جشد می‌کشد به‌حرص‌و حسدخواب امنی داری اگر پیرهن خسک نشود