غزل شمارهٔ ۱۵۱۲
محوتسلیمیم اما سجده لغزش مایه بودسر خط پیشانی ما را مداد از سایه بود
یک نفس با مهلتی سودا نکردیم آه عمراین حباب بیسر وپا پرتنک سرمایه بود
مایهٔ بالیدن ما پهلوی خود خوردنستدرگداز استخوان شمع شیر دایه بود
نالهٔ فرهاد میآید هنوز از بیستونرونق تفسیر قرآن وفا این آیه بود
این شماتتهای یاران زیر چرخ امروز نیستخانهٔ شطرنج تا بودهست خوش همسایه بود
التفات نازی از مژگان سیاهی داشتیمهرکجا رفتیم از خود بر سر ما سایه بود
محمل نازش ز صحراییکه بال افشان گذشتگرد اگر برخاست طاووس چمن پیرایه بود
بیدل از چاک جگر چون صبح بستم نردبانمنظریکز خود برآیم با فلک همپایه بود