گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۱۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انهبود۱۴ بیت
شب‌که وصل آغوش‌پرداز دل دیوانه بوداز هجوم زخم شوق آیینهٔ ما شانه بود
عشق‌می‌جوشید هرجاگرد شوخی‌داشت‌حسنرنگ شمع از پرفشانی عالم پروانه بود
یاد آن عیشی‌که از رنگینی بیداد عشقسیل در ویرانهٔ من باده در پیمانه بود
از محیط ما و من توفان‌کثرت اعتبارنه صدف‌گل‌کرد اماگوهر یکدانه بود
از تپیدنهای دل رنگ دو عالم ربختندهر کجا دیدم بنایی گرد این ویرانه بود
راز دل از وسعت مشرب به رسوایی‌کشیددامن صحرا گریبان چاکی دیوانه بود
خانه وبرانی به روی آتش من آب ریختسوختنها داشتم چون شمع با‌ کاشانه بود
جرم آزادیست‌کر نشناخت ما را هیچکسمعنی بیرنگ ما از لفظ پر بیگانه بود
عالمی را سعی ما و من به خاموشی رساندبهر خواب مرگ شور زندگی افسانه بود
اختلاط خلق جز ژولیدگی صورت نبستهر دو عالم پیچش یک گیسوی بی‌شانه بود
چشم‌لطف‌از سخت‌رویان‌داشتن بی‌دانشی‌ستسنگ در هرجا نمایان‌گشت آتشخانه بود
دوش حیرانم چه می‌پیمود اشک از بیخودیکز مژه تا خاک کویش لغزش مستانه بود
مفت سامان ادب کز جلوه غافل می‌روبمچشم واکردن دلیل وضع گستاخانه بود
هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیمبیدل‌آ‌غوش فلک هم روزنی زین خانه بود