غزل شمارهٔ ۱۴۹۶
شبکه از شوق توپروازم بهار آهنگ بوداستخوان هم در تنم چونشمع مغز رنگ بود
خواب راحت باخت دل آخر به افسون صفاداشت مژگانی بهم آیینه تا در زنگ بود
در جهان بیتمیزی صلح هم موجود نیستصبروکوشش را تامل عرصهگاه جنگ بود
نقد راحت میشماردگرد از خود رفتنمهمچو آتش بستر نازم شکست رنگ بود
اشک از لغزیدنی بر دوش صد مژگانگذشتقطع چندین جاده پا انداز عذر لنگ بود
تیرهبختی سرمهٔ کام و زبان کس مبادچنگگیسو هم به چندین تار بیآهنگ بود
شوخی مژگانت از خواب گران سر برتداشتپنجهٔ این ظالم بیباک زبر سنگ بود
بلبل ما را همین پرواز عبرت غنچه نیستناله هم منقار شد از بسکه گلشن تنگ بود
مردهام اما خجالت از مزارم میدمددور از آن در خاکگشتن هم غبار ننگ بود
قید دل بیدل نفس را هرزهسنج وهمکردشوخی ناز پری در شیشه پر بیسنگ بود