غزل شمارهٔ ۱۴۹
گداز سعی دلیل است جستجوی تو راشکست آینه، آیینه است روی تو را
ز دست لطف و عتابت در آتش و آبمبهشتو دوزخ ماکردهاند خوی تو را
به هرطرف نگری، شوق،محو خودبینیستدکان آینهگرم است چارسوی تو را
به ترهات مده زحمت نفس زاهدکه ازاثر، نمکی نیست های وهوی تورا
ز خاک میکده سرمایهٔ تیممگیرکه هیچ معصیتی نشکندوضویتورا
بهچاک جیب سحر فکربخیه برباد استگسستهاند چو شبنم ز هم رفوی تو را
چه لازم استکشی انتظار تیغ اجلفشارآب بقا بس بودگلوی تو را
بود به جرم درستی شکستکار حبابپریست آنکه تهی میکند سبوی تورا
غم شکنجهٔ اوهام تا بهکی خوردنبه رنگ آن همه نشکستهاند بوی تورا
زفرق تا قدم افسون حیرتی بیدلکسی چه شرح دهد معنی نکوی تورا