غزل شمارهٔ ۱۴۸
به حیرت آینه پرداختند روی تو رازدند شانه ز دلهای چاک موی تو را
چه آفتی تو که از شوخیت زبان شراربهکام سنگ برد شکوههای خوی تو را
زخار هر مژه صد رنگ موج گل جوشدبه دیده گر گذر افتد خیال روی تو را
غلام زلف تو سنبل، اسیر روی تو گلبنفشه بنده خط سبز مشکبوی تو را
ز رنگ غازه فروشد به شاهدان چمننسیم اگر برباید غبار کوی تو را
ز تیغ ناز توام این قدر امید نبودبه زخم دل که روان کرد آب جوی تو را
ندانم از دل تنگ که جسته است امشبکه غنچهها به قفس کردهاند بوی تو را
به حرف آمدی و زخم کهنهام نو شدبه حیرتم چه نمک بود گفت و گوی تو را
تپیدن دل عشاق نسخهپرداز استدقایق طلب و بحث جستجوی تو را
بهار حسرت ما زحمت خزان نکشدشکستگی نبرد رنگ آرزوی تو را
درین چمن به چه سرمایه خوشدلی بیدلکه شبنمی نخریدهست آبروی تو را