غزل شمارهٔ ۱۴۷۳
به روی من ز کجا رنگ اعتبار نشیندسحر شوم همه گر بر سرم غبار نشیند
نفس به دل شکند بال اگر رمد ز تپیدندمیکه موج نشیندگهرنار نشیند
نشست و خاست نمیگردد از سپند مکررحه ممکن است که نقش کسی دوبار نشیند
خرد چه سحرکند تا رهد ز فکر حوادثمگر خطی کشد از جام و در حصار نشیند
غرور خلق نیفراختهست گردن نازیکه بی اشارهٔ انگشت زبنهار نشیند
ز سایه زنگ نشوید هوای روم و خراسانستاره سوخته هرجا به زنگبار نشیند
دنی بهمسند عزت هماندنیاست نه عالیکه نقش پا به سر بام نیز خوار نشیند
به دشت چیند اگر خوی بد بساط فراغتهمان ز تنگی اخلاق در فشار نشیند
توان به نرمی از آفات کرد کسب حلاوتترنجبینست چو شبنم به نوک خار نشیند
دو روز شبههٔ هستیست انفعال تماشاوگرنه چشمکه داردگر این غبار نشیند
بهوش باش که پا در رکاب عرصهٔ فرصتاگر به خانه نشیند که زین سوار نشیند
طلب مسلم طبعی که در هوای محبتغبار خیزد ازبن دشت و انتظار نشیند
ز طاقتاستکه ما میکشیممحملزحمتبه منزلیم اگر ناقه زبر بار نشیند
صدا بلند کند گر شکست خاطر بیدلترنگ شیشه در اجزای کوهسار نشیند