غزل شمارهٔ ۱۴۶۹
هرکه انجام غرور من و ما میبیندبر فلک نیز همان در ته پا میبیند
ششجهت آینهٔ عرض صواب است اماچشمت از کور دلی سهو خطا میبیند
چشم بر حلقهٔ دروازهٔ رحمت داردخویش را هرکه به تسلیم دوتا میبیند
نکنی جرأت کاری که نباید کردنگر شوی اینقدر آگه که خدا میبیند
زندگانی چه و آسودگی عمر کدامصبح ما عرض غباری به هوا میبیند
شمعوار آینهٔ راستی از دست مدهکور هم پیش و پس خود به عصا میبیند
جای رحم است گر آزاده مقید گرددآب در کسوت آیینه چها میبیند
بلبل ما چهکندگر نشود محو خروشاز رگ گل همه محراب دعا میبیند
به که ما نیز چو شبنم عرقی آب شویمکان گلستان حیا جانب ما میبیند
همه ماضی ست کجا حال و کدام استقبالدیده هر سو نگرد رو به قفا میبیند
بسکه کاهیدهام از درد تمنا بیدلموی دارد به نظر هرکه مرا میبیند