گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۶۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لبلند۹ بیت
عجز نپسندید از ما شکوهٔ قاتل بلندجز مژه‌ گردی نشد از کوشش بسمل بلند
هستی موهوم ما در حسرت ایجاد سوختسایه‌واری هم نگردیدیم ز آب و گل بلند
باعث آزادی سرو است یأس بی‌بریدستگاه آه باشد در شکست دل بلند
مایهٔ شکر و شکایتهای ما کم فرصتی استنیست جزگرد نفس ازشخص مستعجل بلند
چون به آسایش رسیدی شعلهٔ دل مر‌ده گیراز جرس مشکل که گردد ناله در منزل بلند
جاه را با آبروی خاکساریها مسنجنیست ممکن گردن موج از سر ساحل بلند
چشم اهل جود اگر می‌داشت رنگی از تمیزاینقدر هرگز نمی‌شد نالهٔ سایل بلند
پای از خود رفتن ما بود سر برداشتنموج بی‌تمکین ما زین بحر شد غافل بلند
ما ز صد دیوان به یک مصرع قناعت کرده‌ایمنشئهٔ صهبا چه دارد فطرت بیدل بلند