گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۵۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انیکند۱۰ بیت
مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کندپنجهٔ بیکار بیعت با پشیمانی کند
چشم‌ من از درد بیخوابی‌ در این‌ وادی‌ گداختسایهٔ خاری نشد پیدا که مژگانی کند
از حیا هم شرم می‌دارم ز ننگ اشتهارجامهٔ پوشندکی حیف است عریانی کند
دل به غفلت نه‌ که در دفع تمیز خوب و زشتخانهٔ آیینه را زنگار دربانی کند
جز به موقع آبروریزی‌ست عرض هر کمالغیر موسم ابر بر دریا  چه نیسانی‌ کند؟
تا به همواری رسد دور درشتیهای طبعهرکه را رنگی‌ست باید آسیابانی کند
سبحه را گردآوری چون حلقهٔ زنار نیستکفر چون هموار شد کار مسلمانی کند
نامه‌ای دارم بهار انشا که طبع بلبلشچون صریر خامه پیش از خط غزلخوانی‌ کند
بی‌تامل هرزه‌نالیهایم از خود می‌بردکاش چون بند نی‌ام خجلت‌ گریبانی‌ کند
شرم بیدردی عرق می‌خواهد ای بیدل مبادبی‌نمی‌ها دیده را محتاج پیشانی کند