غزل شمارهٔ ۱۴۵۳
رفته رفته عافیت همکینهخواهی میکندساحل آخر کشتی ما را تباهی میکند
دوستان بر موی پیری اعتماد عیش چندخانهها روشن چراغ صبحگاهی میکند
آسمان زین دور مفعولی که ننگ دورهاستاختلاط خلق را معجون باهی میکند
هرزهگویی بسکه در اهل تعین غالبستلطف معنی را به لب نگذشته واهی میکند
زاختلاط خشکطبعان محو مژگان میشودخامه هم هرچند اشک از دیده راهی میکند
پیر گردیدیم حکم ضعف باید پیش بردقامت خم گشته بر ما کجکلاهی میکند
نیست بیجوهر نیام از پهلوی اقبال تیغصحبت مردان، مخنث را سپاهی میکند
حسن میداند تقاضای جنون عاشقانگر تغافل مینماید عذرخواهی میکند
بس که پیشیم از گروتازان میدان املباد محشر هم قفای ما سیاهی می کند
در گلستانی که حرف سرو او گردد بلندگر همه طوبی سر افرازد گیاهی میکند
چون حیا غالب شود از لاف نتوان دم زدنهرکه باشد زیر آب آواز ماهی میکند
نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقرخلق را آدم همین بیدستگاهی میکند