گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۴۸

کارجهان خواه عجز، خواه سری می‌کندآگهی اینجا کجاست بیخبری می‌کند
مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیستیک تپش پا به ‌گل نامه‌بری می‌کند
کیست کزین خاکدان گرد بلندی نکردآبله هم زیر پا عزم سری می‌کند
بسکه تنک‌فرصت است عشرت این انجمنتا به چراغی رسیم شب سحری می‌کند
ضبط عنان سرشک ازکف ما برده‌اندشوق پری جلوه‌ای شیشه‌گری می‌کند
انجمن میکشان خامشی آهنگ نیستشیشهٔ ما سنگ را کبک دری می‌کند
سفله ز کسب‌ کمال قدر مربی شکستقطره چو گوهر شود بد گهری می‌کند
در همه حال آدمی شخص ملک سیرت استلیک به جاه اندکی ناز خری می‌کند
حرص گوارا گرفت تلخی ادبار منعپیش طمع دور باش نیشکری می‌کند
جوهر فرهاد نیست ورنه در این ‌کوهسارصورت هر سنگ و گل‌، مو کمری می‌کند
زنگ و صفای دل است غفلت و آگاهی‌امآینه در هر صفت پرده‌دری می‌کند
بیدل از افشای راز منفعلم‌ کرد عشقپیش که نالد ادب ‌گریه‌تری می‌کند