غزل شمارهٔ ۱۴۴۷
بر اهل فضل دانش و فنگریه میکندتا خامه لب گشود سخن گریه میکند
پر بیکسیم کز نم چشم مسامهاهرچند مو دمد ز بدن گریه میکند
درپیری ازتلاش سخن ضبط لبکنیددندان دمی که ریخت دهن گریه می کند
عقل از فسون نفس ندارد برآمدنبیچاره است مرد چون زن گریه میکند
اشکی که مهر پروردش در کنار چشمچون طفل بر زمین مفکن گریه میکند
ای قطره غفلت از نم چشم محیط چنداز درد غربت تو وطن گریه میکند
تیمار جسم چند عرق ریز انفعالتعمیر بر بنای کهن گریه میکند
هنگامهٔ چه عیش فروزمکه همچو شمعگل نیز بی تو بر سر من گریه می کند
شبنم درین بهار دلیل نشاط نیستصبحیست کز وداع چمن گریه میکند
بیدل به هرکجا رگ ابری نشان دهنددر ماتم حسین و حسنگریه میکند