گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۴۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یرروشنمیکند۱۰ بیت
حسرت امشب آه بی‌تأثیر روشن می‌کندرشتهٔ شمعی به هر تقدیر روشن می‌کند
چون چراغ ‌گل‌ که از باد سحر گیرد فروغزخم ما چشم از دم شمشیر روشن می‌کند
بر بیاض صبح منقوش است نظم و نثر دهرموی‌ کافوری سواد پیر روشن می‌کند
چون بنای موج‌پرداز از شکستم داده‌اندمعنی ویرانی‌ام تعمیر روشن می‌کند
ای شرر مفت نگاهت جلوه‌زار عافیتروزگار آیینهٔ ما دیر روشن می‌کند
بی‌ندامت حلقهٔ ماتم بود قد دوتانالهٔ شمع خانهٔ زنجیر روشن می‌کند
گر خیال آیینه‌دار اعتبار ما شودصورت خوابی به صد تعبیر روشن می‌کند
گرمی هنگامهٔ امکان جلال عشق اوستآتش این بیشه چشم شیر روشن می‌کند
بگذر از صیادی مطلب که صحرای امیدخانهٔ برق از رم نخجیر روشن می‌کند
بیدل از فانوس، زخم عافیت را نور نیستشمع پیکانی در اینجا تیر روشن می‌کند