غزل شمارهٔ ۱۴۳۱
هر نفس دل صدهزار اندیشه پیدا میکندجنبش این دانه چندین ریشه پیدا میکند
اقتضای جلوه دارد اینقَدَر تمهید رنگتا پری بیپرده گردد شیشه پیدا میکند
شمع این محفل مرا بر سوختن پروانه کردهرکه باشد غیرت از هم پیشه پیدا میکند
مرد را سامان غیرت عارضی نبود که شیرناخن و دندان همان در بیشه پیدا میکند
در زوال عمر وضع قامت پیری بس استنخل این باغ ازخمیدن تیشه پیدا میکند
یأس دل کم نیست گر خواهی ز خود برخاستننشئهواری از شکست این شیشه پیدا میکند
حسرت پیکان او بیناله نپسندد مراآخر این تخم محبت ریشه پیدا میکند
دل وفا، بلبل نوا، واعظ فسون، عاشق جنونهرکسی در خورد همت پیشه پیدا میکند
عرصهٔ آفاق جای جلوهٔ یک ناله نیستنیگره از تنگی این بیشه پیدا میکند
بیدل از سیر تأملخانهٔ دل نگذرینقشها این پردهٔ اندیشه پیدا میکند