غزل شمارهٔ ۱۴۳۰
ساز امکان از شکست آواز پیدا میکندبال بر هم میخورد پرواز پیدا میکند
مینهد پیش از سخن گردن به تیغ انفعالچون قلم هرکس زبان راز پیدا میکند
پاس ناموس حیا هم نیست آسان داشتنچون جبین برنم زند غماز پیدا میکند
نور عبرت نیست دل را بیغبار حادثاتاز شکست این آینه پرداز پیدا میکند
چون خط پرگار بر انجام میسوزد نفستاکسی سررشتهٔ آغازپیدا میکند
همچو شمع افسانهٔ دعوی مسلسلکردهایاین زبان آخر دهان گاز پیدا میکند
چون نگه هر چند در مژگان زدن گم میشویمحسرت دیدار ما را باز پیدا می کند
تا بود ممکن حدیث پنبه باید گوش کردنغمهها این محفل بیساز پیدا میکند
نفس کافر را مسلمان کن کمال اینست و بسسحر چون باطل شود اعجاز پیدا میکند
حسن بی ایجاد عشقی نیست در اقلیم نازگل چو موج رنگ زد گلباز پیدا میکند
عجز چون موصول بزم کبریا شد عجز نیستگر نیاز آنجا رساندی ناز پیدا میکند
پا ز جوش آبله بیدل مقیم دامنستهرکه سامانکرد عجز اعزاز پیدا میکند