غزل شمارهٔ ۱۴۲۸
بسکه بیروپت بهارم کلفت انشا میکندچون حنا رنگ از گرانی سایه پیدا میکند
گر نه باد صبح چین طرهات وا میکندنسخهٔ جمعیت ما را که اجزا میکند
عضو عضومبسکه میبالد بهسودای جنونوسعت دامان داغ ایجاد صحرا می کند
همت !ز تدبیر بیجا تاکجا خجلتکشدای جنون رحمی که ما را هوش رسوا میکند
نسخهٔ هستی ز بس دقت سواد افتاده استچشم برهم بسته حل این معما میکند
جنس درد بیکسی کم نیست در بازار ماگر شنیدن مایه دارد ناله سودا میکند
جلوه از شوخی نقاب حیرتی افکنده استرنگ صهبا در نظرها کار مینا میکند
دیده ما را خمار شوخی رفتار اوعاقبت خمیازه ای نقش کف پا میکند
چون شود بیحاصلی معلوم مطلب حاصلستحاجت ما را روا نومیدی ما میکند
گر چنین بالد هوای پر فشانیهای شوقآه ما را ربشهٔ تخم ثریا میکند
در شکست آرزو تعمیر آزادی گم استبال چون بر هم خورد پرواز پیدا می کند
سنگ بر تدبیر زن، کار کس اینجا بسته نیستیک شکستن صد کلید از قفل انشا میکند
رهبر مقصود بیدل وحشت از خویش است و بسسیل چون مطلق عنان شد سیر دربا میکند