غزل شمارهٔ ۱۴۲۵
وهم بلند وپست جاه چند دلت سیهکندگر گذری ز بام و در سایه بساط ته کند
رفع غبار وهم و ظن آن همهکذب داشتهستیک مژه گر به هم خورد نقش جهان تبهکند
داد نشان میکشانگر ندهد سپهر دونجام پر و تهی همان کار هلال و مه کند
جمع شدن به جیب خویش مغتنم نفس شماریک گره است شش جهت کس به دل که ره کند
شمع به حسرت فنا تا به سحر درآتش استکاش نسیم دامنی بیگه ما پگه کند
محو صفای شوق باش تا به طربگه حضورسیر هزار رنگ گل آینه بینگه کند
طبع فضول ظالم است دادش از انفعال خواهخجلت اگر زند به سنگ روی عرق سیه کند
در طلبغنا چو شمعجبهه به عجز سودن استآبله بشکند به پا تا سر ما کله کند
بعد تهی شدن ز خویش واشدنت چه فایدهشرم کن از حساب اگر، صفر، یک تو، ده کند
غیر توقع کرم هیچ نداشت زندگیفال وجود زد عدم تا دو نفس نگه کند
گر نه به عرض مدعا خاک در فنا شودبیدل ناامید ما رو به چه بارگه کند