غزل شمارهٔ ۱۴۱۰
هر سخن سنجی که خواهد صید معنیها کندچون زبان میباید اول خلوتی پیدا کند
زینهار از صحبت بد طینتان پرهیز کنزشتی یک رو هزار آیینه را رسوا کند
عمرها میبایدت با بیزبانی ساختنتا همان خاموشیات چون آینه گویا کند
میکشد بر دوش صد توفان شکست حادثاتتا کسی چون موج از این دریا سری بالا کند
هرزهگرد از صحبت صاحبنظرگیرد حیاآبگردد دود چون در چشم مردم جاکند
آهگرمی صیقل صد آینه دل میشودشعلهای چون شمع چندین داغ را بینا کند
بیگداز خود علاج کلفت دل مشکل استکیست غیر از آب گشتن عقد گوهر واکند
میدمد صبح از گریبان صفحهٔ آیینه رااز تماشای خطت گر جوهری انشا کند
شانه را اقبال گیسویت ختن سرمایه کردوقت رندی خوش که با چاک جگر سودا کند
خاک مجنون را عصایی نیست غیر ازگردبادنالهای کو تا بنای شوق ما برپا کند
سخت دور افتادهایم از آب و رنگ اعتبارزین گلستان هرکه بیرون جست سیر ما کند
بیخطایی نیست بیدل اضطراب اهل درداشک چون بیتاب گردد لغزشی پیدا کند