غزل شمارهٔ ۱۴۰۹
کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکندوهم هستی را سپند آتش سودا کند
از بساط خاکدان دهر نتوان یافتنآن قدر گردی که تعمیر شکست ما کند
بعد از این آن به که خاموشی دهد داد سخنگوهر معنی کسی تا کی زبانفرسا کند
عجز ما را ترجمان غفلت ما کردهاندتا همان واماندگی تعبیر خواب پا کند
برنیاید تا ابد از حیرت شکر نگاههرکه چون تصویر بر نقّاش چشمی واکند
بادپیمای سبکمغزیست هرکس چون حبابساغر خود را نگون در مجلس دریا کند
بعد عمری آن پری گرم التفات دلبریستمیروم از خود مبادا یاد استغنا کند
قیمت وصلش ندارد دستگاه کایناتنقد ما هیچ است شاید هم به ما سودا کند
بیتکلّف صنعت معمار عشقم داغ کردکز شکست هر دو عالم نالهای برپا کند
بیبریها را علاجی نیست شاید چون چناردست برهم سودن ما آتشی پیدا کند
عبرت من چاشنی گیر از شکست عالمیستهرچه گردد توتیا، چشم مرا بینا کند
چاره دشوار است بیدل شوخی نظاره راشرم حسن او مگر در دیدهٔ ما جا کند