گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اکند۱۲ بیت
شور لیلی کو که باز آزایش سودا کندخاک مجنون را غبار خاطر صحرا کند
می دهد طومار صد مجنون به باد پیچ و تابگردبادی گر ز آهم جلوه در صحرا کند
در گلستانی که رنگ جلوه ریزد قامتتتا قیامت سرو ممکن نیست سر بالا کند
می‌تواند از دل ما هم طرب ایجاد کرداز گداز سنگ سوداگر کسی مینا کند
آسمان دارد ز من سرمایهٔ تعمیر دردبشکند رنگم به هرجا ناله‌ای برپا کند
خاکم از آسودگی شیرازهٔ صد کلفت استکو پریشانی که باز این نسخه را اجرا کند
آن سوی ظلمت بغیر از نور نتوان یافتنروی در مولاست هرکس پشت بر دنیا کند
عاقبت نقشی بر آب است اعتبارات جهاننام جای خود چه لازم در نگینها واکند
برده‌ام پیش از دو عالم دعوی واماندگیآسمان مشکل که امروز مرا فردا کند
گفتگو از معنی تحقیق دارد غافلتاندکی خاموش شو تا دل زبان پیرا کند
کام عیشی تر نشد از خشک‌مغزیهای دهرشیشه بگدازد مگر تا می به جام ما کند
بپدل اسباب جهان را حسرتت مشاطه استزشتی هر چیز را نایافتن زیبا کند