غزل شمارهٔ ۱۳۹۶
زان زر و سیم که این مردم باذل بخشندیک درم مهر دو لبکو که به سایل بخشند
جود مطلق به حسابیستکه از فضل قدیمکم و بیش همهکس از هم غافل بخشند
سر متابید ز تسدمکه در عرصهٔ عشقهیکل عافیت از زخم حمایل بخشند
دل مجنون به هواداری لیلی چه کم استحیف فانوسی این شمع به محمل بخشند
تو و تمکین تغافل، من و بیصبری دردنه ترا یاد مروت نه مرا دل بخشند
دلکی دارم و چشمی که کجا باز کنمکاش این آیینه را تاب مقابل بخشند
لاف هستی زده از مرگ شفاعتخواه استاین از آن جنس خطاهاست که مشکل بخشند
گر شوی مرکزپرگار حقیقت چوگهردر دل بحر همان راحت ساحل بخشند
رهروانیم ز ما راست نیاید آرامپای خوابیده همان بهکه به منزل بخشند
نیست خون من از آن ننگ که در محشر شرمجرم آلودگی دامن قاتل بخشند
گرنه منظورکرم بخشش عبرت باشدچه خیال است که دولت به اراذل بخشند
به هوس داد قناعت دهم و ناز کنمدل بیدردی اگر با من بیدل بخشند