گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۹۰

برق خطی بر سیاهی می‌زندهالهٔ مه تا به ماهی می‌زند
سجده مشتاق خم ابروی کیستبر دماغم کج‌کلاهی می‌زند
معصیت در بارگاه رحمتشخنده‌ها بر بی‌گناهی می‌زند
ای عدم فرصت‌، شرارکاغذتچشمک عبرت نگاهی می‌زند
بهر عبرت فرصتی در کار نیستیک نگه برهرچه خواهی می‌زند
پُردلیها امتحانگاه بلاستتیغ بر قلب سپاهی می‌زند
تا فسون بادبان دارد نفسکشتی ما برتباهی می‌زند
بی تو گر مژگان بهم می‌آیدمبر سر خوابم سیاهی می‌زند
بیدل از وصلی نویدم داده‌انددل تپیدن کوس شاهی می‌زند