گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نگزند۱۲ بیت
مصور نگهت ساغر چه رنگ زندمگر جنون کند و خامه در فرنگ زند
چنین‌که نرگست از ناز سرگران شده استز سایهٔ مژه ترسم به سرمه سنگ زند
به گلشنی که چمن در رکاب بخرامیحنا ز دست تو گیرد گل و به رنگ زند
ز سعی خاک به گردون غبار نتوان بردبه دامن تو همان دامن تو چنگ زند
دل گرفتهٔ ما قابل تصرف نیستکسی چه قفل بر این خانه‌های تنگ زند
گشودن مژه مفت نفس‌شماری ماستشرر دگر چه‌قدر تکیه بر درنگ زند
جهان ادبگه‌ دل‌هاست بی‌نفس می‌باشمباد آینه‌ای زین میانه زنگ زند
دل شکسته جنون بهانه‌جو داردکه رنگ اگر شکنم شیشه بر تُرنگ زند
نموده‌اند ز دست نوازش فلکمدمی که گاه غضب بر زمین پلنگ زند
ز خویش غیر تراشیده‌ای‌، کجاست جنونکه خنده‌ای به شعور جهان بنگ زند
به ساز عجز برآ عذرخواه آفت باشهجوم آبله کمتر به پای لنگ زند
ز بیدلی قدح انفعال سودایمبه شیشه‌ای‌که ندارم‌کسی چه سنگ زند