گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ونرا۱۱ بیت
چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون راکه نقش پای هم گرداب شد فرهاد و مجنون را
جنون می‌جوشد از مدّ نگاه حیرتم امابه جوی رگ صدا نتوان شنیدن موجهٔ خون را
چو سیمت نیست خامُش‌کن که صوتت بی‌اثر گرددصداهای عجایب از ره سیم است قانون را
تبسم از لب او خط کشید آخر به خون مننپوشید از نزاکت پردهٔ این لفظ مضمون را
به هرجا می‌روم ازحسرت آن شمع می‌سوزمجهان آتش بود پروانهٔ ازبزم‌بیرون را
درشتی‌ها گوارا می‌شود در عالم الفترگ سنگ ملامت رشتهٔ جان بود مجنون را
به خون می‌غلتم از اندیشهٔ ناز سیه‌مستیکه چشم شوخ او در جام می حل‌کرد افیون را
دل داناست، گر پرگار گردون مرکزی داردچو جوش می، سر خم‌، مغز می‌داند فلاطون را
چه سازد موی پیری با دل غفلت‌سرشت منکه بر آلایش باطن تصرف نیست صابون را
مشو ز افتادگان غافل که آخر سایهٔ عاجزبه پهلو زیردست خویش سازد کوه و هامون را
ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین گلشنبه سر خاکستر است از دور گردون طبع موزون را