غزل شمارهٔ ۱۳۷
الهی پارهای تمکین رم وحشی نگاهان رابه قدر آرزوی ما شکستیکجکلاهان را
بهمحشرگر چنین باشد هجوم حیرت قاتلچو مژگان بر قفا یابند دست دادخواهان را
چهامکان است خاک ما نظرگاه بتان گرددفریب سرمهنتوان داداینمژگان سیاهانرا
رعونت مشکل استاز مزرع ما سربرون آردکه پامالی بود بالیدن این عاجزگیاهان را
گواهی چون خموشی نیست بر معمورهٔ دلهاسواد دلگشایی سرمه بس باشد صفاهان را
زشوخیهای جرمخویش میترسمکهدر محشرشکست دل به حرف آرد زبان بیگناهان را
توان زد بیتأمل صد زمین و آسمان برهمکف افسوس اگر باشد ندامت دستگاهان را
نشانها نقش بر آب است در معمورهٔ امکاننگین بیهوده در زنجیر دارد نام شاهان را
درینگلشنکهٔکسر رنگتکلیف هوسداردمژه برداشتنکوهی است استغنا نگاهان را
صدایی از درایکاروان عجز میآیدکه حیرت، هم به راهی میبردگمکرده راهان را
مزاج فقر ما باگرم وسرد الفت نمیگیرد هوایی نیست بیدل سرزمین بیکلاهان را