گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۶۹

خلقی‌ست پراکندهٔ سعی هوسی چندپرواز جنون ‌کرده به بال مگسی چند
کر و فر ابنای زمان هیچ نداردجزآنکه‌گسسته‌ست فسار و مرسی چند
چون سبحه ز بس جادهٔ تحقیق نهان استدارند قدم بر سر هم پیش و پسی چند
کوک است به افسردگی اقبال خسیساندر آتش یاقوت فتاده‌ست خسی چند
با زمره اجلاف نسازد چه کند کساین عالم پوچ است و همین هیچ کسی چند
برده است ز اقبال دو عالم گرو نازپایی که درازست ز بی‌دسترسی چند
درگرد مزارات سراغی‌ست بفهمیدپی‌گم شدن قافلهٔ بی‌جرسی چند
ترک ادب این بس‌ که اسیران محبتمنقارگشودند ز چاک قفسی چند
نی دیر پرستیم و نه مسجد، نه خراباتگرم است همین صحبت ما با نفسی چند
بیدل به عرق شسته‌ام از شرم فضولیمکتوب نفس داشت جنون ملتمسی چند