غزل شمارهٔ ۱۳۵۳
ای بهار پرفشان دل برگل و سنبل مبندآشیان جز در فضای نالهٔ بلبل مبند
شوق آزادی تعلق اختراع وهم تستاز خیال پوچ چون قمری بهگردن غل مبند
مجمع دلها تغافلخانهٔ ابرو بس استغافل از شور قیامت بر قفا کاکل مبند
بزمخاموشیست از پاسنفس غافل مباشبر پر پروانه تشویش چراغ گل مبند
دورگردونت صلاها سزندکای بیخبرتا نفس داری ز گردش پای جام مل مبند
سرگذشتعبرتمجنونهنوز افسانهنیستمحشر آسودهست بر زنجیر ما غلغل مبند
زندگی تاکی کشد رنج تک و تاز هوسپشت خر ریش است ای گاو از تکلف جل مبند
از شکست موج آزاد است استغنای بحرتهمت نقصان اجزا بر کمال کل مبند
نیست بیآرایش عشاق استعداد شوقموی سرکافیست بر دستار مجنون گل مبند
تا دم حاجت مبادا بگذری از آبرواندکی آگاه باش از چشم بستن پل مبند
پیری و لاف جوانی بیدل آخر شرم دارشیشه چون شد سرنگون جز بر عرق قلقل مبند