غزل شمارهٔ ۱۳۴۲
حاضران از دور چون محشر خروشم دیدهانددیدهها باز است لیک از راه گوشم دیدهاند
با خم شوقم چه نسبت زاهد افسرده رامیکشان هم یک دو ساغروار جوشم دیدهاند
سایه زنگکلفت آیینهٔ خورشید نیستنشئهٔ صافم چه شد گر درد نوشم دیده اند
صورت پا در رکابی همچو شمع استادهامرفته خواهد بود سر همگر به دوشم دیدهاند
در خراباتی که حرف نرگس مخمور اوستکم جنونی نیست یاران گر به هوشم دیدهاند
تهمتآلود نفس چندین گریبان میدردچون سحر عریانم اما خرقهپوشم دیدهاند
کنج فقرم چون شرار سنگ بزم ایمنیستمصلحتها در چراغان خموشم دیدهاند
فرصت نازگلم پر بیدماغ رنگ و بوستخنده بر لب در دکان گلفروشم دیده اند
حال میپندارم و ماضی است استقبال مندر نظر میآیم امروزی که دوشم دیدهاند
شبنمآراییست بیدل شوخی آثار صبحهرکجا گل کرده باشم شرمکوشم دیدهاند