غزل شمارهٔ ۱۳۴
عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان راکهبینایی چو چشمازسرمهممکن نیستمژگان را
به غیر ز بادپیمایی چه دارد پنجهٔ منعمز وصل زرهمان یکحسرت آغوشاستمیزانرا
به هرجا عافیت رو داد نادان در تلاش افتددویدن ریشهٔ گلهای آزادیست طفلان را
حسد را ریشه نتوان یافت جزدر طینت ظالمسر دنباله دایم در دل تیر است پیکان را
درشتان را ملایم طینتیهایم خجل داردزبان از نرمگویی سرنگون افکند دندان را
اگر سوزد نفس از شور محشرباج میگیردخموشیهای این نی درگره دارد نیستان را
کتاب پیکرم یک موج می شیرازه میخواهدنم آبی فراهم میکند خاک پریشان را
فغانکاین نوخطان سادهلوح از مشق بیباکیبه آب تیغ میشویند خط عنبرافشان را
دگرکو تحفهای تا گلرخان فهمند مقدارشچو نقش پا بهخاک افکندهاند آیینهٔ جان را
چو بویگل لباس راحت ما نیست عریانیمگر درخواب بیندپای مجنون وصلدامان را
بهبیسامانیام وقتاست اگر شور جنونگریدکه دستیگرکنم پیدا نمییابمگریبان را
بهچشم خونفشان بیدل توآن بحرگوهرخیزیکه لاف آبرو پیشتگدازد ابر نیسان را