غزل شمارهٔ ۱۳۳۷
بر من فسون عجز در ایجاد خواندهاندچونگل به دامن آتش رنگم نشاندهاند
خواهد عبیر پیرهن عافیت شدنخاکبببتری کز اخگر طبعم دماندهاند
کس آگه از طبیعت عصیانپرست نیستبر روی خلق دامن تر کم تکاندهاند
دود دماغ نشو و نمای طبایع استچون شمع ریشه ای همه در سر دواندهاند
از هر نفسکه ما و منی بال میزنددستیست کز امید سلامت فشاندهاند
باید چو شمع چشم ز خود بست و درگذشتبر ما همین پیام تسلی رساندهاند
ممنون دستگیری طاقت که میشودما را ز آستان ضعیفی نراندهاند
بانگ جرس شنو ز پیکاروان مدوهرجا رسیده اند رفیقان نمانده اند
بیدل درین هوسکده مگذر ز پاس دلآیینه را به مجلسکوران نخواندهاند