غزل شمارهٔ ۱۳۳۴
همچو گوهر قطرهٔ خشکی عیانم کردهاندمغز معنی از که جویم استخوانم کردهاند
زیر گردون تا قیامت بایدم آواره زیستسخت مجبورم خدنگ نُه کمانم کردهاند
غیر افسوسم چه باید خورد از این حرمانسرابر بساط دهر مفلس میهمانم کردهاند
نیستم آگه کجا میتازم و مقصود چیستدر سواد بیخودی مطلق عنانم کردهاند
خجلت بیدستگاهی ناگزیر کس مبادبینصیب از التفات دوستانم کردهاند
کیست یارب تا مرا از خودفروشی واخرددستگاه انفعال هر دکانم کردهاند
جز تحیّر رتبهٔ دیگر ندارم در نظرچون زمین نظم خود بیآسمانم کردهاند
همچو مژگان رازها بیپرده است از ساز مندرخور اشکی که دارم ترزبانم کردهاند
با همه بیدستوپاییها غم دل میخورمبیکسم چندان که بر خود مهربانم کردهاند
سر به سنگ کعبه سایم یا قدم در راه دیربیسر و بیپا برون زان آستانم کردهاند
شکوهٔ تقدیر نتوان دستگاه کفر کردقابل چیزی که من بودم همانم کردهاند
بیدل از آوارهگردیهای ایجادم مپرسچون نفس در بال پرواز آشیانم کردهاند