غزل شمارهٔ ۱۳۳۰
آب و رنگ عبرتی صرف بهارم کردهاندپنجهٔ افسوسم از سودن نگارم کردهاند
عالم غفلت نگردد پرده تسخیر منعبرتم در دیده بینا شکارم کردهاند
گرد جولانم برون ازپردهٔ افسردگیستنالهٔ شوقم چه شدگر نی سوارمکرده اند
زین سرشکی چند کز یادت به مژگان بستهامدستگاه صد چراغان انتظارم کردهاند
روزگارسوختنها خوش که در دشت جنونهر کجا برقیست نذر مشت خارم کردهاند
تا نسیمی میوزد عریانیامگلکرده استآتشم، خاکستری را پردهدارم کردهاند
بر که بندم تهمت دانش که جمعی بیخردتردماغیهای مجنون اعتبارم کردهاند
سخت دشوار است چون آیینه خود را یافتنعالمی را در سراغ خود دچارم کردهاند
پرفشانیهای چندین نالهام اما چه سوداز دل افسرده جزو کوهسارم کردهاند
محملم در قطرگی آرایش صد موج داشتتا شدم گوهر به دوش خویش بارم کردهاند
نیست بیدل وضع من افسانهساز دردسرهمچو خاموشی شرات بیخمارم کردهاند